اين پستم براي چند دسته خواننده قابليت مطالعه داره ( نميدونم شما از كدوم دسته هستيد!) ولي حس عجيب امشب من ، همه اين ها را تو خودش داره.
گزيده اي از كتاب "نهنگي در سينه ات ميتپد" از عرفان نظر آهاري:
" گفتند چله نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم ، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام."
قبل از همه اين عكس قشنگ رو هم اضافه كردم (البته مطالب اين پستم ، شير- شتر-گاو-پلنگ شد!)... وااااا
اولين هديه من براي شما ، اين آهنگ قشنگ و اجتماعي از آلبوم گيس نامجو هست :لینک دانلود
اما دوميش براي بروبچز مهندسي هست ، يه ماشين حساب مهندسي كاسيو با قابليت رسم نمودار ! ( نميدونم چنتا بچه مهندس بيكار، اين رو دانلود ميكنند؟):لینک دانلود
گزيده اي از كتاب " من هشتمين آن هفت نفرم" عرفان نظر آهاري:
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهادكش نشسته است. هر روز پايين مي آيد و در گوشت نجوا ميكند كه شيرين دوستت ندارد و جهان تلخ ميشود. تو اما باور نكن . عفريت فرهاد كش دروغ ميگويد. زيرا كه تا عشق است ، شيرين هست.
ما فرهاديم و ميخواهيم بر صخره هاي اين دنيا ، جويي از شير و جويي از عسل بكشيم . از ملكوت تا مغاك. عشق ، شير و عشق،و.... نه در دست شيرين كه در دستان خسرو است. خسرو ما اما خداوند است.ما به عشق اين خسرو است كه در اين بيستون مانده ايم... وگرنه شيرين بهانه است.
ما ميرقصيم و بيستون ميرقصد. ما ميخنديم و بيستون ميخندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند . آنها كه نميدانند خسروي ما چقدر شيرين است! "

بالاخره تصمیم گرفتم یه پست جدید بذارم . موضوع کم آوردم ولی خواستم حضورم تو این صحنه کمرنگ نشه!
از قدیم گفتن بیکاری بد دردیه ! برای همین چون نخواستم شما بیکار بمونید, این کتاب قشنگ رو برتون گذاشتم . امیدوارم اگه دانلودش کردید حتما بخونید! همش 40 صفحه بیشترنیست. اگر با دقت بخونید به نتایج جالبی میرسید... شاید حداقل برای یازده دقیقه به خودتون و آینده مورد انتظارتون فکر کنید!
و این هم کتاب 11 دقیقه از پائولو کوئلو ( ترجمش فوق العاده روان هست).... لینک دانلود
و اما عکس زیر ... بازهم یه خاطره دل انگیز

گزیده ای از کتاب " من هشتمین آن هفت نفرم " از عرفان نظر آهاری :
"پدر م گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر
اما نگفته بود چقدرنمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد ، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود او هرکه را دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ وتاب می خورم و دیگران گمانشان که میرقصم ! من این پیچ وتاب را دوست دارم ، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم، خشت و خاک نیستم ، که انسانم ... "

